..... چه ۱۳ به دری
.... به اسرار من خانوادهء ۶ نفرهء ما با هم رفتیم به پارک نسبتا بزرگی تا ۱۳ فروردین ۱۳۸۳ را کنار هم در دامن طبیعت بگذرانیم ..... ولی من بیشتر احساس تنهائی کردم
.... چون وقتی ایران بودیم همهء فامیل که تعدادمان به بیشتر از ۳۰ نفر میرسید با هم میرفتیم بیرون
.... چه شور و حالی داشتیم یادش بخیر
... من که به گره کردن سبزی واقعا اعتقاد پیدا کردم چون دفعهء آخر که ۱۳ به در ایران بودم برای اولین بار سبزه گره کردم و به نیت اینکه کارهای آمدنمان به خارج درست شود و از قضای روزگار سال بعد از آن سال هلند بودیم 
.... تا به حال هرچه من از وطن خود در تلویزیونهای مختلف دیدم آوار و آوارهگی و خرابی و خرابات بوده ولی در این کلیپها مناظر طبیعی وطنم کوه دشت باغ دره و آب و آبشار و رود را دیدم ......... حال بیشتر از همیشه آرزو دارم روزی صلح و آرامش در افغانستان بر قرار شود تا من هم برای اولین بار پا به وطن خود بگذارم و این حس بی وطن بودن را نداشته باشم





............... باقیش رو نمیگم تا خودتون یرین نگاه کنین 


اینکه یه فرشته مرگ بود در مقابل عشق کم آورد و بالاخره اعتراف کرد و پا رو غرور بیجای خودش گذاشت
بمژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزارن درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیرست و بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد
که کرد افسون ونیرنگش ملول از جان شیرینم
زتاب آتش رویی شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرقچینم 