خیال مکن فراموش شوی از دل من    مگر آن روز شود زیر خاک منزل من

بعد از یک نبرد ۷ ساله در جبههء درس و آموزش پیروز شدم ....  به حساب ایران میشه گفت کنکور قبول شدم نمیدانم نه اینکه ۷ سال پشت کنکور بودم نه...... نمیدانم چطور توضیح بدم ........ خیلی طولانی میشه انشاالله یک دفعه دیگر سیستم آموزش پرورش هلند رو توضیح میدم.....
حالا به یک دوراهی جدید رسیدم...... متخصص زنان و زایمان یا روانپزشک؟؟؟؟؟؟
اگر اولی را انتخاب کنم باید ۶ سال پایه و حدود ۶ سال تخصص که در جمع ۱۲ سال دیگر را که با خود می آورد به جان بخرم ولی دومی فقط بعد از ۴ الی ۶ سال تمام است.....
من از سالها پیش به متخصص زنان و زایمان علاقه داشتم به چند دلیل:
۱- این یکی دیگر از رشته های پزشکی هست که هم دنیا و هم آخرت با خود دارد~ با اینکار واسته ای هستی در پا گذاشتن یک انسان دیگر به این دنیا.
 ۲- در همهء دنیا به درد جامعه میخوری ~ اینجا یعنی هلند به علت کمبود زنان متخصص در این رشته و کثرت خانمهای مسلمانی که نیاز به یک خانم متخصص زنان و زایمان دارند وجود یک من به این عنوان خیلی مفید خواهد بود
~در کشورهای مسلمان (مثلا کشور خودم افغانستان) سالانه بلکه شاید ماهانه تعدادی از زنان و نوزادان به علت کمبود افراد مجرب از دنیا میروند

ولی دو مانع وجود دارند:
۱- اینجا برای ورود به دانشگاه پزشکی بعد از قبولی در کنکور باید در قرعه کشی شرکت کنی. چون متقاضی در این رشته بیشتر ار ظرفیت دانشگاه ها هست. در این قرعه کشی فقط خدا و معدل بالا به داد آدم رسیده میتواند
۲- من خودم شخصا از نظر روحی و بدنی احساس خستگی زیادی میکنم و تحمل ۱۲ سال دیگر را در خود خیلی واضح نمیبینم

نمیدانم .... واقعا نمیدانم...... ولی باید صبر کرد و دید چه میشود

For all the negative things we have to say to selves

    God has a positive answer for it  

You say: "It's impossible"
 God says: All things are possible 
You say: "I'm too tired"
 God says: I will give you rest
 

 You say: "I can't go on"
 God says: My grace is sufficient

 You say: "I can't figure things out"
 God says: I will direct your steps
 

 You say: "I can't do it"
 God says:
You can do all things

 You say: "I'm not able"
 God says: I am able  

 You say: "It's not worth it"
 God says:
It will be worth it 
 

 You say: "I can't forgive myself"
 God says: I FORGIVE YOU 
 

 You say: "I can't manage"
 God says: I will supply all your needs  

 You say: "I'm afraid"
 God says: I have not given you a spirit of fear 
 

 You say: "I'm always worried and frustrated"
 God says: Cast all your cares on ME 
 

 You say: "I don't have enough faith"
 God says: I've given everyone a measure of faith 

 You say: "I'm not smart enough"
 God says: I give you wisdom
 


 You say: "I feel all alone"
 God says: I will never leave you or forsake you 


 You say: "Nobody really loves me"
 God says: I love you
 

تا آخر بخوان

لبت نه گویـــــــــد و پیداست میگویـــــــد دلت آری
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت می آید آیا از زبانی این همه شیـــریـــــن
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان داری
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر بی عیاری
چه میپرسی ضمیر شعرهایم کیست آن من
مبدا لحظه ای حتی مرا این گونه پنداری
تورا چون آرزوهایم دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری
چه فرقی میکند فریاد یا پژواک جان من
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری
صدائی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت
اگرچه بر صدایش زخمها زد تیغ تاتاری!!!!

شاعر نمیدونم کی هست ولی از آلبوم عشق ناصر عبداللهی

گویند لحظه ایست روییدن عشق....آن لحظه هزاران بار تقدیم تو باد

             
                               

امتحانات امسال بلاخره تمام شدن و میشه گفت که تعطیلات شروع شده البته تعطیلات اصلی بعد از معلوم شدن نتائج است. من و همه اعضای خانه که از همین حالا لحظه شماری میکنیم تا روز 30 jun  که فکر کنم برابر با ۱۰ تیر هست. آخه در این تاریخ ما انشا الله و به سلامتی پرواز داریم..... به کجا؟ به طرف ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــران
( قابل توجه کسانی که پیشواز میل دارن بیان ساعت ۳:۳۰ بامداد ۱۱ تیر فرودگاه مهرآباد من اونی هستم که یا ابی سفیده یل کرم و سفید بستگی به این داره که کیف ابی خوشرنگدلخاهم رو پیدا میکنم تا اون زمان یا نه )
ایندفعه با دفعات پیش فرق داره ...... اول از همه قراره یک مینی بوس شاید هم بیشتر بیان فرودگاه بعدش هم که به امید خدا دو و یا شاید سه عروسی در پیش داریم............................. همه دعوت هستین
 یکی اصفهان یکی شیراز سومی که از همه خطرناکتره قم .......خطرناک بودنش به خاطر اینکه ما( یعنی هلندیها) قصد داریم عروسی قم باحالتر بشه.
حالا چرا سه تا؟..... دو عموی بنده با هم دست یکی کردن و در یک زمان ولی درسه مکان ازدواج میکنن. یکی از عموها ساکن آلمان هستن و عیالشان ساکن شیراز عموی دوم ساکن قم و عیالشان در اصفهان پدربزرگ گرامی که پدر هردو داماد هستن در قم ساکن هستن پس در نتیجه باید در هرسه شهر مراسم گرفت حالا ما چه بر سرمان میاید بماند ...... چون اینطور که معلوم هست تمام مدت اقامت ما در ایران به تدارکات عروسی میگذره و وقتی برای برنامه هایی که خودم از مدتها پیش برنامه ریزی کرده بودم نخواهد ماند ولی به هر حال : اومدن به ایران رو عشقه باقیشو بیخیل

 

ما هر چند وقت شاهد یک اتفاق عظیم از نظر اعتقادی هستیم و آن هم مشررف شدن یک انسان به دین اسلام است. در طول دو سال اخیر تا به حال نزدیک به ۸۰ غیر مسلمان در خانه ما مسلمان شدن. شاید بیشترشان به خاطر ازدواج با یک مسلمان و فقط در حد کلامی و ظاهری این کار را کرده باشن  ولی بودن مواردی که خود طرف و ما به عنوان شهود از شوق چشممان از اشک پر میشد.
 آقائی که چند وقت پیش آمده بود میگفت : من همیشه به بودن خدا عقیده داشتم ولی هنوز خدای خود را پیدا نکرده بودم ولی حالا دیگه قلبم آرامش پیدا کرده و افتخار میکنم که امروز اینجا هستم و مسلم شدم
البته پدرم قبل از همه چیز اول توضیح مختصر ولی کامل را درباره اسلام میدن که من به زبان هلندی ترجمه میکنم. توضیحی که داده میشه حتی برای آنهائی که همراه شخص آمدن و خود را مسلمان میدانن جالبیت تازه گی و جزابیت داره. امروز بعد از رفتن مونیک( یک زن هلندی مسلمه)  به خودم گفتم به جایه شعر و آه و ناله یکبار هم شده یک چیزه به دردبخور بنویس. این بود که تصمیم گرفتم توضیحی که داده میشه را اینجا بنویسم تا بعدها داشته باشم. 

تا اینجا امشب باقیش دفعه دیگه

قصه ی تقدیر است
آنچه بر ما شده است
آنچه از ماست ولی
نوسانیست ز ذلت تا عشق
پس لجاجت نکنیم
آتشی باید کرد
و پذیرش و رضا
و عبادت و سکوت....
                                             کامبیز میرزائی (دریادل)


این شعر زیبا رو یکی از بهترین دوستام بهم داده بود مرسی zaghius عزیز

عقل یا احساس؟ حق با چیست؟
پیش از رفتن ای دوست
کاش میشد این حقیقت را بدانی
یا بدانم!

واقعا حق با کدام است؟ من شنیدم که آدم به قلبش باید گوش کند چرا؟ چون قلب انسان جائی هست که خدا هست....... تو چی فکر میکنی؟ به من هم بگو... شاید تو من را از این جنگی که هر ثانیه درگیرهستم نجات دادی

بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا....حقا که غمت از تو وفادارتر است




۱۳ را به در کردن در غربت

ما هم مثله شما که در ایران هستین ۱۳ را به در کردیم ..... چه ۱۳ به دری.... به اسرار من خانوادهء ۶ نفرهء ما با هم رفتیم به پارک نسبتا بزرگی تا ۱۳ فروردین ۱۳۸۳ را کنار هم در دامن طبیعت بگذرانیم ..... ولی من بیشتر احساس تنهائی کردم .... چون وقتی ایران بودیم همهء فامیل که تعدادمان به بیشتر از ۳۰ نفر میرسید با هم میرفتیم بیرون .... چه شور و حالی داشتیم یادش بخیر... من که به گره کردن سبزی واقعا اعتقاد پیدا کردم چون دفعهء آخر که ۱۳ به در ایران بودم برای اولین بار سبزه گره کردم و به نیت اینکه کارهای آمدنمان به خارج درست شود و از قضای روزگار سال بعد از آن سال هلند بودیم
چیز دیگری که میخواستم بنویسم: در این چند روز گذشته فیلم و دی فی دی زیاد دیدم ولی از بین همه دی فی دی که معصومه آورده بود بیشتر خوشم آمد.... فیدئو کلیپهای جدید خواننده کشورم به نام فرهاد دریا بود که در خود افغانستان فیلمبرداری شده بودند .... ای کاش میتوانستم یکی از کلیپهایش را به نام سلام افغانستن اینجا بلینکم تا ببینید افغانستان چه جائی هست.... من خودم از دیدن مناظر حیرتزده شده بودم.... هیچ اقراق نکردم اگر بگویم که اشکهایم جاری شد.... تا به حال هرچه من از وطن خود در تلویزیونهای مختلف دیدم آوار و آوارهگی و خرابی و خرابات بوده ولی در این کلیپها مناظر طبیعی وطنم کوه دشت باغ دره و آب و آبشار و رود را دیدم ......... حال بیشتر از همیشه آرزو دارم روزی صلح و آرامش در افغانستان بر قرار شود تا من هم برای اولین بار پا به وطن خود بگذارم و این حس بی وطن بودن را نداشته باشم    

اول این را بخوانید تا بفهمید چی دارم میگم
من نظر خودم رو اینجا میدم تا اولا سانسور نشه بعدش هم یه چیزی هم اینجا نوشته باشم
به نظر من ایشون به جای کلمه آدم باید از پسرها استفاده میکردن آخه این پسرها هستن که بنا به اون غروری که دارن و خیلی وقتها بیجا هم هست از اینکه احساستشون رو آشکار کنن میترسن. چرا؟ چون از شکست میترسن و اطمینان به پیروزی هم ندارن
اتفاقا همون روز که این مطلب رو خوندم این فیلم رو هم تلویزیون نشون داد البته برای بار دوم بود که میدیدم شاید شما هم دیده باشین وگرنه توصیه میکنم ببینین 



داستان در مورد یه فرشته مرگ هست که اومده جون یکی رو بگیره ولی از قضای روزگار عاشق دختر اون مرد میشه ............... باقیش رو نمیگم تا خودتون یرین نگاه کنین 
  

اینکه یه فرشته مرگ بود در مقابل عشق کم آورد و بالاخره اعتراف کرد و پا رو غرور بیجای خودش گذاشت


حالام عشق اگر واقعی باشه خودش جرات گفتنش رو با خودش میاره







راستی خودمونیم این براد پیت عجب چیزیه